مراقبه 14/4/:
روز:
عبادت هيچ ربطي به دين ندارد. عبادت رويكردي هنري است. عبادت پديده اي زيبا شناختي است نه پديده اي مذهبي. اما اگر تو از هستي شكرگزاري و قدر شناسي كني، آرام آرام حضوري تو را فرا مي گيرد كه قبلا هرگز احساسش نكرده اي. در حيرت مي شوي. تنها قلب شكرگزار است كه چنين تكاني را احساس مي كند. آن تكان همان خداست. خدا فقط در پرده آخر حاضر مي شود اما حضور او در شكل يك تجربه است. آنگاه خدا رهايي است، نيرواناست.
اما نخست با عبادت شروع كن. هيچگاه با خدا شروع مكن، زيرا چنين خدايي دروغين خواهد بود. اگر تو بر خدايي دروغين باور داشته باشي، عبادت دروغين خواهد بود. نخست عبادتت را ژرف تر ساز. تا آنجا كه ممكن است از ژرفاي قلبت عبادت كن. آنگاه خدا با پاي خودش مي آيد.
پس پيش از هرچيز بياموز كه عبادت گر باشي.
شب:
تو در واقعيت يك خدا هستي. ممكن است به خواب رفته باشي و در خواب ببيني كه يك گدايي، يك مرد يا يك زني، سياه يا سفيدي، اين يا آن هستي، فقير يا ثروتمندي- اما اينها خواب و رويايي بيش نيست. آنگاه كه ذهن دست از رويا پردازي بردارد، فقط يك چيز باقي مي ماند و آن اين است كه: « من خدا هستم. »
بدون دانستن اين حقيقت از دنيا رفتن ناكام مردن است. تو زماني كامروا مي شوي كه بداني « خدا هستي » و اين ربطي به باور داشتن يا نداشتن تو ندارد. رهبران ديني قرنهاست كه مي گويند پادشاهي خداوند در درون توست- اما اين كافي نيست. تو بايد خودت تجربه اش كني. وقتي باور داري خدا هستي، آنگاه « من » بااهميت تر مي شود و خدا زير سايه آن قرار مي گيرد. اما تو وقتي « من خدا هستم » را تجربه كني. در مي يابي كه « من » واژه اي بيش نيست، يك واژه صوري. فقط خداست كه واقعي است.
تفاوت بين انسان ديوانه و انسان عارف در همين است. ديوانه هم مي تواند ادعا كند كه « من خدا هستم » اما اين « خود » اوست كه چنين ادعايي مي كند. عارف نيز ادعا مي كند « من خدا هستم »، اما او مي گويد « من نيستم، پس خدا هستم. »
پس بدون اين تجربه از دنيا نرو. دنيا فرصتي است براي تجربه كردن واقعيت وجودت.
107
عشق و شيدايي
فقط آدمهاي احمق، معناي عشق را مي دانند؛ زيرا عشق نوعي ديوانگي است.
شايد هرگز به قله عشق نرسيده و تشنه آن باشيد. عاشق بوده ايد، اما عشق تان هرگز شيدايي نبوده است. هرگز آن عشق شيدايي نبوده، بلكه عشقي ميان حال بوده است؛ مثل شعله اي نبوده كه همه چيز را مي سوزاند. شما عاشق بوديد، اما در عشق تان فنا نشديد و توانستيد جان سالم به در بريد.
چون عاشقي زيرك بوديد. فقط در آن حد پيش رفتيد و بعد متوقف شديد. ذهن شما مي گويد: « اين ديگر خيلي زياد از حد است. بيش از اين پيش رفتن خطرناك است. عشق فقط يك تجربه را مي شناسد كه رضايت بخش است و آن، تا نهايت پيش رفتن است. آنگاه انرژي تغيير بزرگي خواهد كرد. شناختن اوج عشق، فقط براي يكبار كافي است و ديگر نيازي به تكرار آن نيست. آن تجربه كل وجود شما را تغيير مي دهد. كمتر زيرك باشيد. زيركي را فراموش كنيد.
