تبليغاتX
مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

مراقبه های اشو ... مع الخلق الی الحق

شش جهت است این وطن، قبله در او یکی مجو ... بی وطنی است قبله گه، در عدم آشیانه کن

 

مراقبه 14/4/:

 

روز:

عبادت هيچ ربطي به دين ندارد. عبادت رويكردي هنري است. عبادت پديده اي زيبا شناختي است نه پديده اي مذهبي. اما اگر تو از هستي شكرگزاري و قدر شناسي كني، آرام  آرام حضوري تو را فرا مي گيرد كه قبلا هرگز احساسش نكرده اي. در حيرت مي شوي. تنها قلب شكرگزار است كه چنين تكاني را احساس مي كند. آن تكان همان خداست. خدا فقط در پرده آخر حاضر مي شود اما حضور او در شكل يك تجربه است. آنگاه خدا رهايي است، نيرواناست.

اما نخست با عبادت شروع كن. هيچگاه با خدا شروع مكن، زيرا چنين خدايي دروغين خواهد بود. اگر تو بر خدايي دروغين  باور داشته باشي، عبادت دروغين خواهد بود. نخست عبادتت را ژرف تر ساز. تا آنجا كه ممكن است از ژرفاي قلبت عبادت كن. آنگاه خدا با پاي خودش مي آيد.

پس پيش از هرچيز بياموز كه عبادت گر باشي.

 

شب:

تو در واقعيت يك خدا هستي. ممكن است به خواب رفته باشي و در خواب ببيني كه يك گدايي، يك مرد يا يك زني، سياه يا سفيدي، اين يا آن هستي، فقير يا ثروتمندي- اما اينها خواب و رويايي بيش نيست. آنگاه كه ذهن دست از رويا پردازي بردارد، فقط يك چيز باقي مي  ماند و آن اين است كه: « من خدا هستم. »

بدون دانستن اين حقيقت از دنيا رفتن ناكام مردن است. تو زماني كامروا مي شوي كه بداني « خدا هستي » و اين ربطي به باور داشتن يا نداشتن تو ندارد. رهبران ديني قرنهاست كه مي گويند پادشاهي خداوند در درون توست- اما اين كافي نيست. تو بايد خودت تجربه اش كني. وقتي باور داري خدا هستي، آنگاه « من » بااهميت تر مي شود و خدا زير سايه آن قرار مي گيرد. اما تو وقتي « من خدا هستم »‌ را تجربه كني. در مي يابي كه « من » واژه اي بيش نيست، يك واژه صوري. فقط خداست كه واقعي است.

تفاوت بين انسان ديوانه و انسان عارف در همين است. ديوانه هم مي تواند ادعا كند كه « من خدا هستم » اما اين « خود » اوست كه چنين ادعايي مي كند. عارف نيز ادعا مي كند ‌« من خدا هستم »‌، اما او مي گويد «‌ من نيستم، پس خدا هستم. »

پس بدون اين تجربه از دنيا نرو. دنيا فرصتي است براي تجربه كردن واقعيت وجودت.

 

107

عشق و شيدايي

 

فقط آدمهاي احمق،‌ معناي عشق را مي دانند؛‌ زيرا عشق نوعي ديوانگي است.

شايد هرگز به قله عشق نرسيده و تشنه آن باشيد. عاشق بوده ايد،‌ اما عشق تان هرگز شيدايي نبوده است. هرگز آن عشق شيدايي نبوده، بلكه عشقي ميان حال بوده است؛‌ مثل شعله اي نبوده كه همه چيز را مي سوزاند. شما عاشق بوديد، اما در عشق تان فنا نشديد و توانستيد جان سالم به در بريد.

چون عاشقي زيرك بوديد. فقط در آن حد پيش رفتيد و بعد متوقف شديد. ذهن شما مي گويد: « اين ديگر خيلي زياد از حد است. بيش از اين پيش رفتن خطرناك است. عشق فقط يك تجربه را مي شناسد كه رضايت بخش است و آن، تا نهايت پيش رفتن است. آنگاه انرژي تغيير بزرگي خواهد كرد. شناختن اوج عشق، ‌فقط براي يكبار كافي است و ديگر نيازي به تكرار آن نيست. آن تجربه كل وجود شما را تغيير مي دهد. كمتر زيرك باشيد. زيركي را فراموش كنيد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 13/4/:

 

روز:

در دنيا دو نوع دين وجود داشته است: دين مراقبه و دين عبادت. و اين دو همچون دو دشمن در كنار همديگر قرار گرفته اند. بشريت را دوپاره كرده اند.

براي مثال، دين بودايي دين مراقبه است و دين مسيحيت دين عبادت و تا امروز هيچ پلي ميان آنها وجود نداشته است. اين نه فقط بشريت را به دو پاره تبديل كرده، بلكه خود انسان را نيز به دو نيمه شكافته است، زيرا كليت انسان تنها در كل بودن او شكوفا مي شود. و انسان هر دو نيمه وجودش را داراست.

يك نيمه از وجود انسان با مراقبه شكوفا مي شود و نيمه ديگر آن با عبادت. و اگر انسان يك جنبه را فداي ديگري كند، نيمه جان باقي مي ماند.

تلاش من در اينجا بر آن است تا بين اين دو پل بزنم. رهرو بايد هم انسان مراقبه گر باشد و هم انسان عبادت. هر دو با هم!

 

شب:

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است. ما هميشه به خواندن كتابهاي مذهبي مشغوليم، اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم. هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود توهست، جوهره آن درون توست.

طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به دروغ مي شود. كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا به دروغين شود. حقيقت تنها زماني حقيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به سر برد. تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي يافت. فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني آن صدا را بشنوي. تا بتواني آنرا بخواني.

 

106

زندگي بدون برنامه ريزي

 

هستي برنامه ريزي نشده است. زندگي بدون برنامه ريزي‌، ‌زيبايي شديد دارد، زيرا هميشه حيرتي زيبا در انتظار شماست.

آينده فقط تكرار است؛ هميشه چيز تازه اي اتفاق مي افتد و هرگز نمي توان آنرا بديهي  و مسلم فرض كرد. افرادي كه به امنيت رسيده اند، يك زندگي بورژوايي دارند. منظور از زندگي بورژوايي، بيدار شدن در ساعت هفت و نيم، خوردن صبحانه در ساعت هشت، ساعت هشت و نيم سوار اتوبوس شدن، پنج و نيم برگشتن به خانه، نوشيدن چاي، خواندن روزنامه، تماشاكردن تلويزيون و خوابيدن است. روز بعد دوباره همين اتفاق مي افتد. همه چيز معلوم و معين است. هيچ چيز تازه اي وجود ندارد. آينده فقط تكرار گذشته خواهد بود و طبعا ترس وجود نخواهد داشت. اين كارها را بارها انجام داده ايد و در نتيجه، مهارت كسب كرده ايد و مي توانيد به آساني، دوباره آنها را انجام دهيد.

همراه هرچه تازه هست، احساس ترس مي آيد؛ زيرا كسي نمي داند قادر به انجام آن كار تازه هست يا نه. كسي كه كاري را براي اولين بار انجام مي دهد هميشه متزلزل،‌ مردد و نامطمين است. او نمي داند قادر است از عهده آن كار برآيد يا نه. اما در همين التهاب و تريد، زندگي يا بهتر بگوييم، ‌شور زندگي و جاري بودن وجود دارد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 12/4/:

 

روز:

زندگي هيچ چيز بزرگي ندارد. زندگي پر است ا زچيزهاي كوچك. اما اگر تو بداني كه چطوربا اين چيزهاي كوچك خوش باشي، آنها را به چيزهاي بزرگ دگرگون خواهي كرد.

در دست بودا حتي آب معمولي به شراب تبديل مي شود. اين دقيقا عين معجزه اي است كه مي گويند مسيح انجام داد: مسيح آب را به شراب تبديل كرد. فقط انسانهاي احمق اند كه اين حقيقت را واقعي مي پندارند، در حاليكه آن حقيقتي نمادين است.

در دستان مسيح آب شراب است. تو مي تواني با نوشيدن آن آب، آب خالص، مست شوي. بستگي به اين دارد كه چگونه بنوشي. به نوشيدن بستگي ندارد، به نوشنده بستگي دارد.

 

شب:

خوش و خرم باش! نوراني شو. نور از قبل وجود دارد. لازم نيست هيچ كاري انجام دهي. فقط بايد نور را كشف كني. نور در درون توست. پس تو نبايد هيچ جاي ديگري بروي. فقط در سكوت به سر ببر. آرام شو. به درون بنگر و جست و جو كن. مجبور خواهي بود از ميان انبوه افكارها و آرزوها بگذري. اما آنها به اندازه اي كه از بيرون به نظر مي رسند بزرگ و انبوه نيستند.

بلي، تو بايد خودت را اندكي جابجا كني و به درون فشار دهي. اما اين يك بازي و سرگرمي است. آنگاه كه بتواني راهت را از ميان آن انبوهي به فضاي باز وجود دروني ات بگشايي، نور را خواهي ديد. آن نور، وجود دروني توست. جزيي از نور عظيم هستي و آتش جهان است.

 

105

تغيير دادن دنيا

 

شما خود دنيا هستيد. وقتي تمايلات تان را تغيير دهيد، دقيقا دنيايي را كه در آن زندگي مي كنيد، تغيير مي دهيد. ما قادر نيستيم دنياي بيروني را تغيير دهيم و اين كاري است كه حكام قرنها در انجامش كوشيده اند و كاملا شكست خورده اند.

تنها راه تغيير دنيا،‌ تغيير دادن نگرش خود است و ناگهان در دنيايي متفاوت زندگي خواهيد كرد. ما در يك دنياي واحد زندگي نمي كنيم. شخصي كه در گذشته زندگي مي كند، چگونه مي تواند با شما در يك زمان باشد؟ شايد كنار شما نشسته باشد، اما به گذشته فكر مي كند. يك نفر ديگر ممكن است در آينده، ‌در چيزي كه هنوز نيامده است، باشد. چنين شخصي چطور ممكن است با شما در يك زمان باشد؟

فقط افرداي كه در زمان حال زندگي مي كنند،‌همزمان و معاصر هستند. زمان حال از آن ‌شما نيست و هيچ ارتباطي با شما ندارد. وقتي كسي كاملا در زمان حال و مكان حاضر باشد،‌ ديگر وجود بيروني نخواهد داشت،‌ بلكه به جاي او خدا حضور خواهد داشت. فقط زمانيكه در خدا زندگي كنيم، مي توانيم در يك دنياي واحد با يكديگر زندگي كنيم. شايد سالها با شخصي زندگي كنيد و او هم در دنياي خودش. در نتيجه، اصطكاكي مداوم ميان دو دنياي شما وجود خواهد داشت،‌اما فرد به تدريج مي آموزد كه از اين اصطكاك اجتناب كند. اين حالت،‌ باهم زندگي كردن نام دارد؛ ‌اجتناب از اصطكاك و برخورد. نام ديگر آن خانواده‌،‌ جامعه يا بشريت است. در حاليكه شما اگر در خدا نباشيد، ‌نمي توانيد با كسي به معناي واقعي زندگي كنيد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 11/4/:

 

روز:

همه جا از عبادت سرشار است. ستارگان عبادت مي كنند. درختان عبادت مي كنند. درياها عبادت مي كنند. غير از انسان كل هستي پيوسته در حال عبادت است. فقط انسان است كه با آگاهي عبادت را برمي گزيند، به يك دليل معين: انسان يگانه موجود خودآگاه است. از اين رو انسان حق انتخاب دارد. او مي تواند خود را از جريان طبيعي هستي بيرون كشد يا اينكه مي تواند به جزيي از آن تبديل شود. هيچ موجود ديگري چنين اختياري ندارد. پرندگان از روي اختيار صبحها آواز نمي خوانند، بلكه از روي غريزه اين كار را انجام مي دهند. درختان و كوهها عبادت مي كنند اما عبادت آنها پديده اي طبيعي است. شان و مقام انسان در اين است كه مي تواند از شان خود نزول كند و راه عبادت را برنگزيند. انسان هميشه بر سر دوراهي قرار دارد. هرگامي كه بخواهد بردارد بايد دست به انتخاب بزند. هرگام او ممكن است درست يا نادرست باشد.

هرگاه كه با غم يا شادي رويرو شدي، هميشه شادي را برگزين. هرگاه كه بر سر دوراهي جدي بودن يا شوخ بودن قرار گرفتي، هميشه شوخ طبعي را برگزين. به ياد داشته باش: ما همان مي شويم كه برمي گزينيم. مساله برگزيدن است.

 

شب:

براي خدا تاريكي وجود ندارد. براي نور تاريكي وجود ندارد. تاريكي تنها زماني هست كه نور نيست. به همين دليل اين دو هرگز با هم وجود ندارند. نور اصلا نمي داند كه تاريكي هم هست. از كجا مي تواند بداند؟ آنگاه كه نور هست، تاريكي نيست. تاريكي فقط يك « نبودن » است. خدا هيچ تاريكي نمي شناسد. اما ما فقط تاريكي را مي شناسيم- چنين است كه پل ميان ما و خدا فروريخته.

ما نيز بايد به نقطه اي برسيم كه در آن تاريكي نيست شود و تنها نور بماند. روزي كه تاريكي براي تو ناپديد شود، روز بزم شادي است. روز خير و بركت است. آن روز زماني فرا مي رسد كه بداني تو نور هستي.

 

104

ديوانگي

 

دنيا تصور مي كند كه جوينده شدن ديوانگي است، اما ايي ديوانگي،‌ تنها راه سلامت عقل است. بدبختي ما آن است كه زبان عشق را فراموش كرده ايم، به اين دليل كه خود را با استدلال و منطق يكي كرده ايم.

استدلال و منطق اشكالي ندارد، اما انحصار طلب است. استدلال به كلي به وجودتان مي چسبد. آنگاه احساس دچار رنج مي شود؛‌ قحطي زده مي شود و شما به تدريج احساستان را فراموش مي كنيد. احساس تحليل مي رود و مي ميرد. اين حس مرده، به باري سنگين و به قلبي مرده تبديل مي شود.

البته فرد به نحوي زندگي مي كند، ‌اما زيبايي و ملاحتي در زندگي او وجود نخواهد داشت. زيرا بدون عشق،‌ زندگي هيچ جاذبه اي ندارد. بدون عشق،‌ شعر وجود نخواهد داشت و زندگي سراسر نثر خواهد بود. زندگي دستور زبان خواهد شد و فاقد ترانه؛ قلبي خواهد داشت،‌ اما فاقد درونمايه خواهد بود.

حركت از منطق به احساس و سعي در ايجاد تعادل بين اين دو، كار كساني است كه واقعا شجاع هستند – يعني مردم ديوانه – زيرا بهاي رسيدن به مقصد،‌ چيزي نيست جز ذهن شما كه منطق بر آن حكمفرماست.

وقتي اين تمايل را كنار بگذاريم، نثر ديگر در مركز زندگي نخواهد بود، بلكه شعر در مركز زندگي حاكم مي شود. آنگاه به جاي هدف، ‌بازي و به جاي پول و قدرت، سادگي در مركز زندگي قرار خواهد داشت و اين همه لذت خالص زندگي است؛ ديوانگي.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  سه شنبه یازدهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 10/4/:

 

روز:

عبادت واقعي هيچ ارتباطي با زبان ندارد، زيرا خدا هيچ زباني را نمي شناسد. سه هزار زبان مختلف در دنيا وجود دارد و بنا به گفته دانشمندان، در هستي پنجاه هزار زمين موجود است كه در آن حيات جاري است. تصور كن كه اگر خدا مجبور باشد از اين همه زبان سر درآورد، چقدر آشفته خواهد شد.

خدا تنها يك زبان را مي فهمد. نام اين زبان سكوت است و سكوت نه انگليسي است، نه آلماني، نه فرانسوي.

هركس سكوت پيشه كند ديگر به هيچ مليت، هيچ گروه زباني، هيچ نژاد و مذهبي تعلق ندارد. سكوت هيچ مرزي نمي شناسد، بي حد و مرز است. و در سكوت بودن،‌عين عبادت كردن است.

سكوت ساخته دست انسان نيست،‌موهبت الهي است. هرگاه در سكوت به سر بري با خدا تماس مي يابي.

 

شب:

چون بيدار شوي، زندگي كاملا متفاوتي را در پيش خواهي گرفت. اگرچه زندگي ات همچنان مثل گذشته است اما تو ديگرهمان آدم گذشته نيستي. سبك و سياق تو متفاوت است. خودآگاهانه تر زندگي مي كني. ديگر در تاريكي كورمال كورمال راه نمي روي. از راه قلب زندگي مي كني نه از راه سر. زندگي ات سرشار از عشق‌، عاطفه و رقص و آواز مي شود. بزم شادي برپا مي كني.

و ناگفته پيداست كه هركس نزد تو مي آيد تحت تاثير قرار مي گيرد. اين حالت مسري است. همچون آتش است. آتشي مهار ناپذير كه پيوسته گسترش مي يابد.

 

103

كشيدن راه

 

هرگاه در زندگي پيشرفتي داشته ايد،‌ بكوشيد فضاي آنرا زنده كنيد. ساكت بنشينيد و آن خاطره را به ياد آوريد. فقط آنرا در ذهن به ياد نياوريد، بلكه آنرا زنده كنيد. سعي كنيد همان احساساتي را كه در هنگام كسب پيشرفت داشتيد، به ياد آوريد. بگذاريد امواج آن موقعيت، ‌شما را احاطه كند. به همان فضا برگرديد و اجازه دهيد آن حالت،‌ دوباره اتفاق بيفتد.

شناختهاي ارزشمندي دست خواهد داد،‌ اما لازم است آنها را تكميل كنيد. و گرنه فقط  در حد خاطرات خواهد ماند و شما ارتباط  با آنها را از دست خواهيد داد و ديگر قادر نخواهيد بود وارد همان دنيا شويد. آنگاه يك روز مي رسد كه ديگر آنها را باور نخواهيد داشت. شايد فكر كنيد كه آن پيشرفت و موقعيت،‌ فقط يك خيال بوده و خاطره آن، نوعي هيپنوتيزم يا حقه بازي ذهن است. اينگونه است كه بشريت،‌ تجارب زيباي زيادي را از ياد برده است.

هركس در زندگي به فضاهاي زيبا مي رسد،‌ اما ما هرگز نمي كوشيم راه به آن فضاها باز كنيم تا مثل غذا خوردن، راه رفتن و خوابيدن طبيعي شوند و هرگاه كه چشم مي بنديم، بتوانيم در آن فضا باشيم.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  دوشنبه دهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 9/4/:

 

روز:

اين پند مرا آويزه گوش خود كن: هرچه بيشتر شكرگزاري كن. شكرگزاري جوهره عبادت است و عبادت فقط زماني امكانپذير است كه تو همه چيز را موهبتي الهي بداني. هر نفس را موهبت بداني. وه چه موهبتي! چنان ارزشمند است كه به هيچ قيمتي نمي توان خريدش. قيمت ندارد.

تو نمي تواني زندگي را بخري. نمي تواني عشق و حس زيباشناسي را بخري. نمي تواني آفرينندگي را بخري. نمي تواني هوشمندي و خرد را بخري- اما همه اينها به تو بخشيده شده است. حتي قبل از اينكه تو درخواست كني، براي تو فراهم شده است. كافيست ذره اي درونت را بكاوي تا به گنج برسي. گنج و فقط گنج.

 

شب:

خدا بي حد و مرز، بي نهايت و پهناور است. خدا درياست و ما قطره اي شبنم. بايد كه هنر نيست شدن در دريا را بياموزيم. اين كار شهامت مي خواهد، زيرا نيست شدن در دريا يعني مردن قطره. تا زمانيكه قطره نميرد دريا نمي تواند متولد شود.

آنگاه كه بذر بميرد درختي تنومند متولد مي شود. بذر نيست مي شود و فقط از راه نيست شدن بذر است كه درخت هست مي شود.

 

102

عشق

 

عشق معشوق را رهاتر و رهاتر خواهد كرد. عشق بال مي بخشد و آسمان پهناور را به روي معشوق مي گشايد. عشق نمي تواند زندان بسازد. اما اين خاصيت عشق،‌ زماني متجلي مي شود كه دوست داشتن، توام با آگاهي باشد.

تصاحب ... همه سعي مي كنند فرد محبوب خود را به تصاحب درآورند، اما اين ديگر عشق نيست. در حقيقت، وقتي شخصي را به تصاحب در مي آوريد،‌ نفرت مي ورزيد، ‌نابود مي كنيد، ‌مي كشيد و يك قاتل مي شويد. عشق بايد رهايي ببخشد. عشق بال مي بخشد و آسمان پهناور را به روي معشوق مي گشايد. عشق نمي تواند زندان بسازد،‌ اما اين خاصيت عشق، ‌زماني متجلي مي شود كه دوست داشتن،‌ همراه با آگاهي باشد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  یکشنبه نهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 8/4/:

 

روز:

سفر از عشق آغاز مي شود و در نور يا روشني به پايان مي رسد و عبادت پلي ميان اين دوست. سفر از ناداني به خردمندي چيزي نيست جز سفر عبادت.

عبادت يعني « من چنان كوچك هستم كه اگر كل به من كمك نكند هيچ كاري از دستم برنمي آيد. » عبادت، واگذاشتن « خود » ‌به دست هستي است. تسليم و واگذاري نه از روي نااميدي، بلكه با درك و فهمي عميق. موجي كوچك چگونه ميتواند برخلاف دريا حركت كند؟ هرگونه تلاشش بيهوده خواهد بود. اما اين همان كاري است كه كل بشريت مشغول انجام آن است. ما در درياي پهناور آگاهي امواجي كوچك هستيم.

مي تواني اين درياي آگاهي را خدا بنامي. مي تواني حقيقت، روشني، نيروانا، دارما بنامي اش. همه اينها به اين نكته اشاره دارند كه ما جزيي از درياي بيكران هستيم. اما ما امواجي بسيار كوچك هستيم. نمي توانيم از خود اراده داشته باشيم و سرنوشتي براي خود رقم بزنيم.

ميل و آرزوي اراده داشتن و دست يافتن به چيزي از روي خواست و اراده سبب اصلي بدبختي هاست.

عبادت يعني اينكه تو با آگاهي از بيهودگي اراده انساني خودت را به دست اراده الهي واگذاري و بگويي « خواست، خواست توست. »

اين فقط در صورتي ممكن است كه عشقي عظيم به هستي وجود داشته باشد. سفر از عشق آغاز مي شود و در روشني پايان مي پذيرد و ميانه سفر را عبادت، رهايي و آرامش ژرف تشكيل مي دهد.

 

شب:

بايد در ژرفاي وجودت آگاه باشي كه زندگي موهبتي است بسيلر ارزشمند. هر لحظه آن،‌ چنان گرانبهاست كه نبايد هدرش دهي. زندگي فرصتي است بزرگ براي رشد يافتن. تو نبايد خودت را مشغول جمع آوري سنگهاي رنگين و گوش ماهي هاي كنار ساحل كني. كارهاي مهم تري را بايد انجام دهي. كارهايي با معناتر. بايد به درون بنگري. نبايد فقط به امور بيرون مشغول شوي، زيرا اين كار، تلف كردن لحظه هاي زندگي است. بايد شروع به كاويدن درون كني. بايد ژرف و ژرف تر به درون آگاهي ات نفوذ كني تا كانون وجودت را احساس كني. همين كه كانون وجودت را احساس كردي، پاسخ تمام پرسشها را مي يابي. تمام معماها حل مي شوند. مي تواني وراي همه چيز را ببيني و در آن لحظه است كه مي فهمي هستي چقدر به ما بخشيده و ما چقدر نسبت به آن ناسپاس و قدر نشناس بوده ايم.

شكرگزار بودن لازمه اصلي زندگي ديني است. از شكرگزاري است كه عبادت برمي خيزد. از شكرگزاري است كه عشق، جذابيت و برازندگي برمي خيزد. اما تو تنها زماني مي تواني احساس شكرگزاري كني كه ارزش زندگي، ارزش فراوان زندگي، ارزش تخمين ناپذير زندگي را احساس كني.

 

101

آگاهي يافتن

 

نخستين قدم براي يافتن آگاهي،‌آن است كه به جسم خود توجه كنيم. وقتي از جسم خود آگاه شديم، ‌معجزه اي روي مي دهد. خيلي از كارهايي كه عادت داشتيم انجام دهيم، ‌به سادگي ناپديد مي شوند. جسم آسوده تر مي شود و از تعادل بيشتري برخوردار مي گردد.

با توجه كردن به جسم آرامش عميقي در جسم تان جاري مي شود. آنگاه نسبت به افكارتان آگاه مي شويد. افكار ظريف تر و البته خطرناك تر از جسم هستند و وقتي از افكارتان آگاه شويد، ‌از آنچه در درونتان روي مي دهد،‌ شگفت زده خواهيد شد. اگر هرچه را كه در هر لحظه روي مي دهد روي كاغذ بنويسيد، حيرت خواهيد كرد. فقط ده دقيقه افكارتان را بنويسيد. بعد از خواندن آنها، كاغذ را از بين ببريد تا كسي نتواند آنها را بخواند. هنگام نوشتن آفكارتان را ويرايش نكنيد. از خواندن آنچه در ذهن تان هست، سخت متعجب خواهيد شد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  یکشنبه نهم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

 

مراقبه 7/4/:

 

روز:

عبادا بايد كاملا فردي باشد. عبادت بايد خودجوش باشد، نه آموختني. عبادت آموختني دروغين است. آنگاه عبادت تو طوطي وار خواهد بود. كلماتي بي احساس ، بي روح و بي معنا را تكرار خواهي كرد. اما هرگاه عبادت از قلب تو برخيزد و چيزي از وجود تو را در خود داشته باشي، معنايي عظيم حواهد يافت. آنگاه عبادت « ... پرجار و جنجال و بي محتوا كه آدمي سبك مغز نقل مي كند » ‌نخواهد بود. معنا و نغمه اي عظيم در خود خواهد داشت.

تو بايد ياد بگيري بب هستي مراوده كني. با ستارگان گفت و گو كن. با رودخانه گفت و گو كن. با درختان و با صخره ها نيز. از اين كار خجالت نكش، زيرا خداوند از اين راه خود را به تو مي نماياناد. هر چيزي كه هست، جلوه اي از خداست. شروع به مراوده با خداي آشكار كن تا روزي قادر شوي با خداي پنها مراوده كني.

با ديدني شروع كن تا آنگاه بتواني به سوي ناديدني جهشي بزرگ انجام دهي. با زمين گفت و گو كن. با سبزه زار گفت و گو كن.

شايد اين كار تو در آغاز ديني به نظر نيايد، اما سلام كردن بر يك درخت، چيزي زيبا، روحاني و مقدس در خود دارد، زيرا تو روح درخت و حضور آنرا محترم مي شماري و از آن غفلت نمي ورزي.

اگر تو بتواني فقط يك چيز را بياموزي، اين كه از خدا در شكل تمام تجلياتش غفلت نورزي، آنگاه جهل ناپديد مي شود و خرد بر مي خيزد. از دروني ترين هسته وجودت خرد برمي خيزد.

 

شب:

تلاش من بر آن است تا به تو كمك كنم خودت را آنگونه كه هستي بپذيري و به جست و جوي روح عريانت برخيزي. روح تو را چنان پندارهاي احمقانه زير بار خود سنگين ساخته اند كه تو بايد بارهايت را بر زمين بگذاري. بايد خودت را خالي كني.

فقط با خالي كردن خود از بار تمام مهملاتي كه ديگران به روي دوشت گذاشته اند مي تواني نخستين تماس را بيابي، نخستين تماس با وجودت را.

اين تماس بسيار رهايي بخش است. رهايي از زمان، رهايي از ذهن، رهايي از مرگ. ناگهان وارد بعد ابديت مي شوي. كمتر از آن ارزش ندارد.

 

100

انرژي كم

 

تصور نكنيد داشتن انرژي كم، ‌اشكالي دارد. داشتن انرژي زياد هم امتياز خاصي نيست.

مي توان از انرژي زياد هم بعنوان نيرويي مخرب استفاده كرد و اين كاري است كه طي قرنها همه افرادي كه از انرژي زيادي برخوردار بوده اند،‌ انجام داده اند. دنيا هيچگاه از كسانيكه انرژي كم دارند، ‌رنج نبرده است. در واقع آنها معصوم ترين مردم بوده اند. آنها هيچگاه هيتلر و استالين و موسيليني نمي شوند. آنها نمي توانند جنگ جهاني به راه اندازند و نمي كوشند بر دنيا غلبه كنند. آنها جاه طلب نيستند و نمي توانند بجنگند. انرژي كم،‌ فقط در صورتي مشكل ساز مي شود كه به بي تفاوتي تبديل مي شود. اگر اين بي تفاوتي مثبت باشد،‌هيچ ايرادي بر آن نيست. تفاوت انرژي كم و زياد،‌ مثل تفاوت ميان فرياد ونجواست. فرياد،‌انرژي زياد است و نجوا،‌ انرژي كم. گاهي فرياد كشيدن احمقانه و نجوا درست است.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  پنجشنبه ششم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 6/4/:

 

روز:

براي اينكه بتواني عبادت كني، لزومي ندارد خدا را باور داشته باشي. نخست بايد عبادت را بشناسي سپس ناگزير به خدا باور مي يابي. در اين دنياي دروغين، خدا مقدم بر عبادت شمرده مي شود. تو بايد به خدا باور داشته باشي. و اين يعني دروغ. باور چيزي دروغين است. آنگاه كه تو عبادت مي كني باورهاي خودت را عبادت مي كني. تو تنديسي از خدا يا هرچه كه دوست داري مي سازي و اين بازيچه دست خود توست. تو مي تواني اشعاري زيبا براي عبادت بسرايي يا صاحب نظران دين مي توانند آنرا بسرايند يا اينكه مي تواني اين اشعار را در متون قديمي بيابي- اما تمام اينها ساخته دست خود انسان است.

دين واقعي از عشق بر مي خيزد، بگونه اي طبيعي. دين عشقي سرشار است كه به عبادت تبديل مي شود و عبادت در نهايت خدا را بر تو اشكار مي سازد. آنگاه عبادت نه يك باور، بلكه يك مكاشفه خواهد بود.

 

شب:

هر چيزي كه داراي حد و مرز است تو را اسير مي سازد. تو بايد از تمام حد و مرزها فراتر روي. آنگاه كه به مرحله اي برسي كه در آن وجودت با هيچ حد و مرزي روبرو نباشد و بي هيچ تعريف و چارچوبي فقط باشي، آنگاه كه از تمام حد و مرزهاي ذهن و بدن فراتر روي، وارد دنياي درياگون مي شوي.

پس لازم نيست به چيزي دل بسته شوي. چنان رها باش كه وجودت از حركت بازنماند. همچنان رودخانه باش. رودخانه از سرزمينهاي زيادي مي گذرد اما همچنان به راه خود ادامه مي دهد. رودخانه از ميان مناظر بسيار زيبا مي گذرد بدون آنكه دل بسته شود. مي رود و مي رود تا به دريا برسد.

همچون رودخانه باش، روان و رها. و گرنه تبديل به مرداب خواهي شد. و مرداب هرگز به دريا نمي رسد. فقط رودخانه است كه مي تواند به دريا برسد.

بي آغاز و بي پايان، روان باش تا دريا دور نباشد. هر قدرهم كه دور باشد، دور نخواهد بود.

 

99

منطق

 

ذهن امروزي بسيار منطقي و در دام منطق اسير شده است. از آنجايي كه منطق نيرويي جبار است،‌ احساسات زيادي در ذهن سركوب مي شود. وقتي منطق ذهن را كنترل مي كند، چيزهاي زيادي را به نابودي مي كشد.

منطق، ‌اجبار است و به قطب مخالف خود اجازه نمي دهد زندگي كند. احساسات و عواطف قطب مخالف منطق هستند. عشق و اتصال قطب متضاد منطق هستند. دين قطب مخالف استدلال است. استدلال اينها را نابود و ريشه كن مي كند. آنگاه ناگهان مي بينيد كه زندگي تان فاقد معناست؛ ‌زيرا معنا ارتباطي با منطق ندارد.

شما نخست به استدلال گوش مي دهيد و بعد همه چيزهايي را كه مي رفت به زندگي تان معنا ببخشد،‌نابود مي كنيد. وقتي آنها را نابود كرديد، احساس پيروزي مي كنيد و ناگهان حس مي كنيد تهي هستيد. اكنون چيزي در دست شما نمانده است، بلكه فقط منطق به جا مانده است و با منطق چه مي توان كرد؟ نمي توان منطق را خورد. نمي توان آنرا آشاميد. نمي توان به آن محبت كرد. نمي توان آنرا زيست. منطق فقط زباله است.

اگر اهل منطق و استدلال باشيد، زندگي پيچيده مي شود. در حاليكه زندگي بسيار ساده است. كل مشكل بشريت متافيزيكي است. زندگي چون گل ساده است. پيچيده نيست،‌ ولي اسرارآميز است. با اينكه گل پيچيده نيست،‌اما با منطق و استدلال نمي توان آنرا درك كرد. مي توان عاشق گل شد، مي توان آنرا بوييد، لمس و حس كرد و حتي مي توان گل بود. مي توان گل را تجزيه كرد، اما موجودي مرده در دست شما خواهد بود.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  پنجشنبه ششم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 5/4/:

 

روز:

يگانه عبادتي كه مي توان آنرا عبادت ناميد عشق است. تما ديگر عبادتها، دروغين هستند. عبادتهايي ساختگي و بدلهايي نارسا هستند. مردم چون نمي توانند عشق بورزند، عبادت مي كنند. عبادت به آنان تسلي مي دهد.

انسان در فريفتن ديگران چنان ماهر است كه در نهايت شروع به فريفتن خود مي كند. او چون قادر نيست به انسانها عشق بورزد شروع به عشق ورزيدن به انسانيت مي كند و اين، روال زندگي او مي شود.

ذهن، تو را سر كار گذاشته است. انسانيت را در كجا مي خواهي پيدا كني؟ هر جا كه بروي انسان واقعي و ملموس را خواهي يافت. انسانيت مفهومي است انتزاعي. يك انگاره است و تونمي تواني به يك انگاره عشق بورزي. اما عشق ورزيدن به يك انگاره بسيار آسان است، زيرا هيچ دردسري نمي آفريند. هيچكس از تو توقع ندارد چيزي را فدا كني. تو مي تواني همچنان مثل گذشته باشي و ادعا كني كه بزرگترين عاشق انسانيت هستي. انسانهايي كه نمي توانند به هستي عشق بورزند شروع به عشق ورزيدن به خدا مي كنند. هستي دو دست توست و خدا فقط در ذهنت وجود دارد. يك مفهوم است و وجود عيني  ندارد. انسانها از عشق مي ترسند، اما عشق ورزيدن به خدا برايشان آسان است. خدا هرگز نمي ميرد، زيرا كه او وجود ندارد. و چيزي كه وجود ندارد غير ممكن است بميرد. اما من به تو مي گويم كه خدا نه گذشته اي دارد نه آينده اي و خداوندي است كه حقيقت دارد. خدا تنها يك مفهوم فلسفي است.

عبادت را تنفس كن! با عبادت زندگي كن! به اين هستي زيبا عشق بورز! و از راه عشق است كه از حضور فراگير خداوندي در همه جا آگاه خواهي شد. باز تكرار مي كنم نه از حضور خدا، بلكه از حضور خداوندي.

 

شب:

با گذشت عمر، خاطرات بيشتري در تو انباشته مي شود تا جاييكه به كوه بزرگ تبديل   مي شود. كوهي بسيار سنگين. تو در زير بار اين سنگيني كمر خم مي كني.

همين كه از بي فايده بودن خاطرات گذشته آگاه شوي، مي تواني فراموششان كني. گذشته به تو نچسبيده است، تو هستي كه به آن چسبيده اي. پس فقط كافيست دستت را رها كني.

سپس چيز ديگري از آگاهي تو سر بر مي آورد و پي مي بري كه آينده هنوز نيامده است. پس چرا بايد در مورد آن نگران بود؟ آنگاه كه آينده از راه برسد به آن خواهيم پرداخت، به آن پاسخ خواهيم داد. لزومي ندارد در مورد آينده نگران باشي- آينده شايد هرگز نيايد و يا شايد بگونه اي بيايد كه تو در حال حاضر نتواني تصورش بكني. آينده قابل پيش بيني نيست. نود و نه درصد افكار تو در مورد آينده هيچگاه واقعيت نخواهد يافت و تلف كردن وقت خود براي  آن يك درصد، كاري است بس احمقانه. آنگاه كه ازاين امر آگاه شوي، خودت را از آينده كنار   مي كشي.

لحظه اكنون هيچ محتوايي ندارد. اگر تو اكنون و اينجا باشي، آگاهي ات خالي خواهد بود. مي تواني ببيني! هرگاه به درون ذهنت بنگري خواهي ديد يا چيزي متعلق به زمان گذشته در آن جاري است يا متعلق به زمان آينده. مادامي كه پاي لحظه اكنون در ميان است، آگاهي محض است. و انسان مراقبه گر آرام آرام با رها كردن گذشته و آينده شروع به جاي گيري در لحظه اكنون مي كند.

زيستن در اكنون و اينجا، ديندار زيستن است، آگاهي محض است و هرچه از آگاهي محض برخيزد پرهيزگاري است. هركاري انجام دهي  رواست و از آن پشيمان نمي شوي. هيچگاه به سبب انجام دادن كاري احساس گناه نمي كني.

 

98

حركت و سكون

 

در محيط، رقص در جريان است و در مركز، سكون مطلق.

مدي تيشن و اتصال، ‌فقط بستن چشمها و ساكت بودن نيست. در حقيقت، وقتي بودا ساكت زير درخت نشسته بود و حركتي نمي كرد، رقصي عميق در درون او جريان داشت و آن رقصِ آگاهي بود. اين رقص قابل ديدن نيست، اما وجود دارد. هيچ چيز در توقف كامل نيست. توقف كلمه اي غير واقعي است.

همه چيز به خود ما بستگي دارد؛ مي توانيم زندگي مان را بي قرار و آشفته سازيم يا آنرا به يك رقص تبديل كنيم. توقف در ذات هيچ چيز نيست. مي توان بي قراري جنجال آميزي داشت و اين خود فلاكت، روان پريشي و ديوانگي است. در حاليكه مي توان هين انرژي را به طور خلاق به كار گرفت. آنگاه بي قراري ديگر بي قراري نيست،‌ بلكه آرام و لطيف مي شود و صورت رقص و ترانه به خود مي گيرد. تناقض در اينجاست كه وقتي رقصنده در حال رقص است،‌ توقف دارد و غير ممكن اتفاق مي افتد؛ درست مانند مركز گردباد كه در توقف و آرامش است. چنين توقفي به هيچ صورت ديگر امكان پذير نيست. وقتي كه رقص، كامل است، آن توقف اتفاق مي افتد.

و اين رقص،‌ مركزي دارد و نمي تواند بدون داشتن مركز ادامه يابد. محيط و حاشيه در رقص اند. براي شناختن مركز، تنها راه آن است كه رقصي كامل شويم. آنگاه رقصنده،‌علي رغم رقص و تحرك، ‌متوجه چيزي آرام و بسيار خاموش در درون مي شود.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  چهارشنبه پنجم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 4/4/:

 

روز:

عبادت مردم ازروي بدبختي اشان است. مردم به اين دليل عبادت مي كنند كه بدبخت هستند و گمان مي كنند از راه عبادت مي توانند از بدبختي نجات يابند. اين نوع عبادت فقط  مي تواند آنان را تسلي دهد اما نمي تواند به آنان كمك كند تا از بدبختي نجات يابند. آنان با بدختي خود انس خواهند گرفت و اين بسيار خطرناك است.

به همين دليل است كه در شرق مردم را مي بيني در انواع بدبختي ها به سر مي برند بدون اينكه عصيان كنند، بدون اينكه هيچگونه تلاشي براي بهبود زندگي اشان انجام دهند. و اين را به ديندار بودن نسبت مي دهند! آنان به همه چيز خو گرفته اند و كاملا فراموش كرده اند كه زندگي مي تواند چيزي متفاوت باشد. زندگي اشان را همانگونه كه هست پذيرفته اند.

اين وضعيت خوب نيست. جلوي تحول را مي گيرد. از اين رو من عبادت را هيچگاه در زمان بدبختي توصيه نمي كنم. عبادت تنها بايد زماني باشد كه تو شادمان هستي. آنگاه كه مي تواني آواز بخواني و به رقص درآيي و خوش و خرم باشي. پس عبادت جهش بزرگي به سوي ناشناخته است، زيرا به تو كمك مي كند به هستي اعتماد كني. عبادت همان اعتماد است. عشق بازي با كل است. عشق بازي با درختان، ستارگان ، كوهها و هرچه كه هست.

 

شب:

ما بذر هستيم اما اگر بذر بميريم ناكام خواهيم مرد. بايد تبديل به گل شويم و رايحه دلنوازمان را بپراكنيم. فقط در اينصورت كامروا مي شويم. يك درخت آنگاه به كامروايي مي رسد كه شكوفا شود. آنگاه كه بهار از راه مي رسد و درخت، وجود خود را به رنگهاي زيبا، بوهاي دلنواز، نشاط و طراوت مي شكوفاند. آنگاه كه درخت در باد و خورشيد به رقص در آيد به كامروايي مي رسد.

فراز تو بلند تر از هيماليا و ژرفاي تو ژرف تر از اقيانوس آرام است. و آنگاه كه از فراز و ژرفاي خود آگاه شوي، زندگي ات سراسر شكرگزاري مي شود. هستي چيزهاي زيادي به  تو بخشيده است. هستي تمام آفرينشهاي خود را در وجود تو نهاده و تو را بسيار ثروتمند ساخته است- ثروتي بي پايان... و ما همچنان بسان گدايان زندگي مي كنيم. راه رهروي به تو نشان مي دهد كه تو نه يك گدا، بلكه يك پادشاهي.

 

97

عشق ورزيدن

 

عشق را بايد گرامي داشت. آنرا ذره ذره بچشيد تا تمام وجودتان را اشباع كند و چنان شما را به تسخير در آورد كه ديگر وجودتان محو شود. به اين ترتيب، ديگر عشق نمي ورزيد، ‌بلكه خود عشق مي شويد.

عشق مي تواند در پيرامون شما به انرژي عظيم تري تبديل شود. عشق مي تواند شما و فردي را كه دوستش داريد، چنان در بر گيرد كه غرق تان كند. البته براي اين منظور بايد منتظر شويد. منتظر لحظه شويد و در اينصورت، هنر آنرا فرا مي گيريد. اجازه دهيد انرژي عشق ذخيره شود و به خودي خود اتفاق افتد. به تدريج آگاه خواهيد شد كه اين لحظه ها چه زماني پيش مي آيند. نشانه هاي آنرا خواهيد ديد و ديگر مشكلي وجود نخواهد داشت.

اگر لحظه هاي عشق ورزيدن به طور طبيعي پيش نيايند، آنگاه منتظر شويد. عجله نكنيد. ذهنيت غربي پيوسته عجله دارد؛ حتي در عشق ورزيدن و اين گرايشي كاملا خطاست.

شما نمي توانيد عشق را دستكاري كنيد. وقتي كه بايد اتفاق مي افتد. اگر اتفاق نيفتد، نبايد نگران شد. از آن براي نفس بازيچه نسازيد. اين كار هم در ذهنيت غربي رايج است. ذهنيت غربي تصور مي كند كه در هر حال بايد دست به عمل بزند. در غير اينصورت، ‌انساني كامل نيست. اين باور احمقانه است. عشق ماورايي است. نمي توان آنرا اجرا كرد. آنهايي كه چنين تلاشي كرده اند، تمام زيبايي عشق را از دست داده اند.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  سه شنبه چهارم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 3/4/:

 

روز:

عبادت با آنچه امروز در سراسر دنيا به نام عبادت انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي انجام آداب و رسوم نيست. عبادت واقعي با آنچه در معابد و مساجد انجام مي شود هيچ ارتباطي ندارد. عبادت واقعي هيچ ارتباطي با بر زبان راندن كلمات ندارد. عبادت كلامي نيست، ‌بلكه شكرگزاري در سكوت است. زانو زدن در سكوت است دربرابر هستي.

پس هرگاه در هر كجا احساس كردي دوست داري در برابر زمين، در برابر درختان و آسمان زانو بزني، زانو بزن. اين چنين زانو زدن به تو كمك حواهد كرد آرام آرام نيست شوي.

عبادت يكي از بزرگترين روشهاي نيست كردن " خود " است و آنگاه كه " خود "‌ برود، خدا مي ماند. " خود " است كه خدا را پشت ابرهاي تيره پنهان ساخته. آنگاه كه ابرهاي تيره كنار بروند، خورشيد با تمام شكوه، زيبايي،‌عظمت و جلالش شروع به درخشيدن خواهد كرد.

 

شب:

آزادي يكي از با اهميت ترين كيفيتهاست. در حقيقت، تمام ديگر چيزهاي مهم از آزادي شكوفا مي شوند. تو فقط زماني مي تواني عشق بورزي و حقيقت را جست و جو كني كه آزاد باشي. فقط زماني مي تواني شادمان باشي كه آزاد باشي. از اين رو آزادي بايد ستون بنيادين رهروي باشد.

ما نبايد به يك كيش، به يك مليت و به يك نژاد متعلق باشيم. اينها همگي چيزهاي بي ارزش هستند. تو بايد از همه اين مهملات رها باشي. تو فقط بايد يك انسان باشي. تو بايد از تمام اين غل و زنجيرها رها باشي. اينها زندانهايي هستند كه روح تو را در بند مي سازند. زندانها را خراب كن و اين كار به خود تو بسته است. اگر تو با اين چيزها همراه شوي، خود را با اسارت و بندگي همراه مي كني. پس دست از همراهي بردار. هيچكس تو را در غل و زنجير نمي كند، بلكه از ناآگاهي خود توست. پس آگاه باش كه چگونه خود را با اسارت و بردگي همراه كني. همين آگاهي براي رهايي از اسارت و بردگي كافيست. آزادي طبيعت توست. چيزي نيست كه به آن دست يابي. آنگاه كه تمام زندانها ناپديد شوند، تو آزاد مي شوي و آزادي از وجودت فوران مي كند. زندگي ات شروع به بهره مند شدن از زيبايي عظيم آزادي مي كند. آنگاه همه چيز ممكن مي شود- عشق، حقيقت، خدا.

 

96

در دسترس باشيد

 

رابطه به خودي خود پيش نمي آيد. بايد به آن كمك كنيد تا روي دهد.

در مورد رابطه ها هميشه مي توان مسووليت را به گردن ديگران انداخت؛ «‌ هيچكس اهميت نمي دهد. من احساسي نسبت به كسي ندارم. پس چه كنم؟ » اما همه اينها عميقا با هم مرتبط هستند. اگر حركت كنيد، ‌احساس خواهيد كرد،‌ اگر احساس كنيد،‌ بيشتر حركت خواهيد كرد. اينها به يكديگر كمك مي كنند و هركس بايد از جايي شروع كند.

دنيا پر از افراد نيكي است كه آماده برقرار كردن ارتباط هستند. همه به دنبال عشق هستند. پس آماده باشيد. كمي برون گرا و در دسترس باشيد. در غير اينصورت، ‌هيچ اتفاقي نخواهد افتاد.

در مورد ارتباط و اتصال با شبكه شعور الهي،‌ نياز عميقي به عشق وجود دارد. عشق و اتصال،‌ مثل دو بال هستند. با يك بال نمي توان پرواز كرد.

 

+ گردآوري تنظيم و تايپ در  دوشنبه سوم تیر 1387   توسط توحید   | 

 

مراقبه 2/4/: